تقریبا یک هفته پیش جناب مودم خراب شدند و دست ما را در حنا گذاشتند. از آنجا که به برکت تجربه زندگی دو ساله در خوابگاه، وقت تلف کردن پای تلوزیون از سرمان افتاده و اینترنت جایش را گرفته بود، کلا حالمان گرفته شد. لذا توفیق اجباری حاصل گشت و کتابی خواندیم.  

رمان بی وتن رضا امیرخانی!

کتاب اعصاب خرد کنی بود. من معمولا از این داستان هایی که با غم و غصه همراهند زیاد خوشم نمی آید. هر چند نوآوری های جالبی در نگارش نویسنده هست، باز هم زیاد به دل من که ننشست. از نظر محتوی هم، مثلا کشف و شهود های قهرمان داستان و زن فالگیر و ... که آدم را یاد عرفان های آبگوشتی می اندازد!

اما، از کل کتاب، از قسمتی در آخر کتاب خیلی خوشم آمد، صفحه 473، دو سه صفحه به آخر مانده:

آرمیتا از حاج مهدی، فرمانده گردان بیست و چهار لشگر ده سید الشهدا می پرسد که در نیویورک چه می کند؟

  • از ایران زدیم بیرون دیگه
  • ... چرا آخر؟
  • خمینی به ما یاد داد که وسط جنگ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یا علی ... بگوییم یا خدا ... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بگوییم یا دولت ...
  • خوب! توی آمریکا هم که نمی گویند یا علی ... نمی گویند یا الله ... حتا نمی گویند یا جیزز! اینجا هم صبح به صبح می گویند یا ...

آرمیتا نمی داند در آمریکا صبح به صبح چه می گویند. اما حاج مهدی می داند. جواب می دهد:

توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم، بهتر باشد از یا دولت! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیل کرد به یا علی ... اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی...

توضیح برای آنهایی که نگران اوقات فراقت ما شده اند:

خدا را شکر دو روز است از فروشنده محترم مودم، مودمی بازمانده از زمان ناصرالدین شاه قرض گرفته ایم که کارمان را تا درست شدن مودم خودمان راه می اندازد.